تبليغاتX
صدرای سبز
 
صدرای سبز
 
 
اجتماعی- زیست محیطی
 
او می گفت طبیعت مدرسه بزرگ انسان سازی است می گفت کوهستان آموزگار صلابت و استواری است.تا زمانی که در این کره خاکی هستی بر رویش محکم گام بردار بر بلندای آن باش سینه را ستبر کن و قدمهایت استوار باشد.تا روزی که در زیز خاک شدی حسرتی بر دلت نباشد.می گفت سکوت کوهستان الهام بخش است راهنما است و اساسا یک جور ارتباط نزدیک با خالق هستی.او اصلا جز تفکیک ناپذیر طبیعت بودو آرزویش پایان یافتن در طبیعت و ملحق شدن به طبیعت بود.

امروز دلتنگم دلتنگ کودکی که پا به پای او در طبیعت میگشت و لحظه لحظه بودن با کوهستان را تمرین میکرد دلتنگ درسهای تکرار نشدنی از رمزو راز خلقت.او می گفت قبل از طلوع خورشید باید در اوج قله باشی تا هنگام طلوع همه چیز زیر پایت باشد تکاپوی آرام آرام موجودات شروع روز و حیات از قله دیدنی است و دل انگیزو ازاین جا نسبت به موجودات و انسانهای بی تحرک که هنوز در خواب غفلتند حس برتری داری.دلتنگ کودکی هستم که در سرمای بی رحم کوهستان انگشتهای بی حس شده از سرما را به هم می سایید و شرم داشت از اعتراض در برابر آن همه استواری و ترس از مردودی در درس مقاومت و تلاش. همه این خاطرات امروز در دلم سنگینی میکند بیزارم از امروز که ذره ذره در زندگی پر آشوب شهر غرق شدم چیزهایی یافتم اما خود را نمی یابم گم شده ام.

امروز ۲۴ آذر۱۰ سال است از آن شب پر اضطراب و بی اتنها میگذرد.چشمهای نگران دلهای پر آشوب که در انتظارش تا صبح آرام نگرفتندآن شب که انگار یک عمر بود بدون او..........

آن شب که با گرگ و میش شدن هوا امیدمان نا امید شد برف امان نمیداد به امید دیدن دوباره اش به کوه زدیم در دره ها سرگردان بی امان تیر به دل کوه زدیم می دانستیم تیر در تاریکی است  اما بی قرار بودیم دنبال نشانی بودبم اثری ناله ای و یا شلیک گلوله ای تا نشان از بودنش باشد. او حافظ و نگهبان طبیعت بود و ما دلخوش بودیم طبیعت شبی نگهبان او باشد.امروز ۱۰ سال است از آن شب بی انتها میگذرد که با دمیدن سپیده رد پایش را یافتیم دنبالش رفتیم جای خوانددن نماز و استراحت قوت نیمروز.ما می رفتیم و امید می رفت  .ناگاه رد پایش قطع شد امید ما هم قطع شد مسیر یک بهمن که آمده بود او را در آغوش بگیرد در انتهای بهمن او را یافتیم انگار خفته بود با آرامشی عمیق صدایش زدیم فریاد کشیدیم کوهستان هر بار جواب می داد و او همچنان خفته بود.

امروز ۱۰ سال است که از برف و باد وبهمن و کولاک سراغش را می گیریم گویا او به باد و کولاک سرسخت کوهستان پیوسته است تا همواره بر فراز قله ها و یالهای کوهستان  برقصد و برفها را چون الماس درخشان بر صخره ها  بپراکند.بهاران به یادش سر به صحرا میزنیم و در تابستان در طلوع خورشید بر فراز قله ها انتظارش را می کشیم و در پابیز و انتهای پاییز به یاد خزان غم انگیزش هستیم به یادش که عاشق طبیعت بود و نگهبان آن شهریار محیط بان دلسوز که جان در راه طبیعت ایران زمین داد و سرود   چو ایران نباشد تن من مباد.                                                                         

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 14:18  توسط صدرالدین علی پور  | 
 
  بالا